سلام.
بهتر است با یک فرم جدید و شاید آدرس جدید نوشتن را آغاز کنم. بوی خوبی از اینجا نمی آید.
اين يعنی آدم هايی با تاريخ مصرف نه قاليچه ی کرمون اين ور رون و بقايای ماجرا!!!!
تازگی ها که من فقط می دانم ها میگویی آخر بعضی جاها و دلم غنچ میرود دارم به انقضاء ی این ها میرسم شاید دیگری هم قضیه ی این ها را میداند که تازگی ها.
من که دست بر نمی دارد بنداز چند تا از همین دم دستی ها که شعر.
اتل متل گلابتون/ دزده اومده خونتون/شماها خواب برده هارو/گذاشته کاسه همتون/
حالا پستان اون گاو را معلوم شد که... آقا بحث سیاسی را با چند من گوشت که.دوست دارد یکی شوکولاتی که . همین گلی خانم بود که.
که شعر خدایش بیامرزاد.
می گويد گرده افشانی با هواپيما چه حالی ميدهد ها.ها ها آه آه اوه.+خط فقر
چه آمده باشی و من خسته همخوابگی ات را سطر
که نه واژه.
یا همان هی که های بود و معذرت شدم زود.
گه خوری زيادی فربه ات می کند.
و نوشتن از کسی که برگشته است. مسافرتی بود برای دیدن. خوب و بد گذشت و رسیدم به جایی که توضیحش برای شما همان قضیه خودخواهی اول شخص نوشتاری ام است. بگذریم...
وقتی خواب میبینم که هزار نفر شمشیر بدست مرا در یک درگاهی گیر انداخته اند چاره ای جز اینکه همه آن ها را ا نیمیشن کنم و بفرستم به سرزمین نمایش ندارم. انگاری عقده این هزار سال را می خواستند سر من خالی کنند. چنان بیرق علم کرده بودند انگاری هر چه بافته اند را من ریش کرده ام. آخر چه ربطی به آرکی تایپ دارد. بروید یقه این لوی اشتروس را بگیرید. ما داریم حال خودمان را میکنیم با این چند رادیکال که پیدا کردایم. حالا حلاوت این حسین شکر بیگی را هم به ما نمیبینید. ....
بند تمبان را اگر ول داده ای/صد هزاران حرف را وا داده ای
کو حالا این محتسب که ردیفش کنی با تلخی مرد افکن. عجب راوی سرکشی که زنده رود را هم میکشاند تا ساحل گمبرون. شرجی هم نباشد حمام رفته ای بقچه در بغل و لنگ رسوایی ات رقیبان را قمه در دست خیال سیاوش به سرت میزنند.
يه اتفاق که من را ۵ سال طول کشيد....
به هر جهت اضافه کنید اسباب کشی را به همه این کارهای دیگه و البته زیرزمینی که نوشته های چند سال قبل توش بود. چی فکر میکردیم چی شد. اونموقع حواسمون جمع بود کتابی شعری فیلمی رو از دست ندیم . هر جا تئاتر خوبی بود نمایشگاهی بود با کله می رفتیم . حالا باید هی ته چک ها رو نگاه کنیم هی فاکتور ها رو نگاه کنیم . بگردیم ببینیم کدوم بانک وام بهتری میده ...
کسی برگشته است از سالهای نه چندان دور. درباره اش خواهم نوشت من ....
راه اندازی داروخانه آنقدر وقت از من گرفت که نتوانستم حتی به دوستان سر بزنم. امیدوارم با وقتی که بدست می آورم دوباره شروع به نوشتن بکنم. با تشکر از تمامی دوستان عزیزم.
گلي خانم.
گلي خانم هر روز صبح زنبيلشو دست ميگرفت و ميرفت از اول تا آخر خيابون توي هر مغازه اي ۱۰ تا ۲۰ دقيقه پرش ميكرد از سبزي و ميوه گوشت و نون و هرچي كه لازم داشت و بعد ميومد خونه.
گلي خانم زنبيلشو ميگيره دستش و هر روز صبح تا عصر دم خونه هركسي كه ميرسه زنگ ميزنه و اگه چيزه خوبي گيرش بياد برميگرده به سمت خونه.
شايد اگه محل كار گلي خانم بالاي شهر بود حالا دنگ و فنگي واسه خودش داشت.
هی رفتاندمش يا رفتانيدم آمده اش به خون شده ام؟
سببی مرا به گذشته کشاند و بد ندیدم تکه های از آن را برای شما نیز بگذارم چه هم خامی اش را ببینید هم سانتیمانتالیاش را !حال قبلا اینجا بوده یا نه نمیدانم.
کتابت کردم که نابجا فکری رها شده از بند رسوم به قرابتت رویایی ساخت آوه که چه زیبا و ندانستی که خاک بر جلت شد حاجی آقا.آخر روشن فکر کوته حجم این هم شد راه که چه سقزی باد میکنی؟شاعری گفت و تو خندیدی.آنقدر ماندم که گفت گندیدی؛بانگ بر آوردم که ننه جون کلید قفل گنجه کجاست تا دلم جویده شود-رفتم و چقدر تاریک بود:
توی تاریکی فردا میشه شمعی گذاشت اینجا؟؟
و صدایی که نه در گنجه را ببند- ننه جونم بود.
زمانی دیگر قبل تر نمای بسته هق هق و ۳-۲-۱- برو و کات روی انتظار با دوربین باز که قور قور و هور هور و لالا لا لا گل پونه ننه جونش را خنجر فولاد کور باز کن اسیر خون شدش بابایی رو پرررررر
و یک چیزهای دیگه هم.حالا دویدم و دویدم کاشکی نمی رسیدم. این وسط یکی نیست بگه کالم من؟هوی چرا منو خیس میکنی با چشمات بی جا. لالا لالا گل سنگم دلم تنگه؟
پررررر بگم؟
۲۵/۴/۸۱
پسافو وار رو به جلو...
ده دوازده سال قبل بنا به علتي رفتن به جلسات شعر و شعر خواني شروع شد و نقدي اگر بود سراسر دعوا و جنگ و داد كه همه مثل خودمان استاد شده بوديم و هيچكس حرف هيچكس را قبول نداشت.ما هم بعد از دو سالي شيفت داديم به سمت تئاتر و سينما. اينجا ديگر با 1 يا 2 تا كتاب خواندن نمي توانستي پنبه بزني. هر چند كه بعدها در عرض يكساعت پرونده فيلمي را كه هر دقيقه اش با كلي مكافات ساخته ميشد ميبستيم.
آشنايي با دوست خوبم مازيار جان باعث شد كه با فضاي جديدي آشنا شوم. چيزي غير قابل باور ..پذيرش نقد...به هر جهت ما هم طبق اخلاق پسافويي كه داريم شروع ميكينم. ياد گذشته. از اينكه دوستان جديد و شعر هاي خوب جديدي مي خوانم خوشحالم.
ياد اين حرف قبليم افتادم كه :
زاتفاق نخستين ديدار تازه كن
كه شعر هاي خط زده
دلتنگ تواند.
اين هم از بركات مهرگان شيراز ..(قابل توجه دوستان)
بگو واژه ها قبر متني شوند ...كه كشته است ما را همه واو شيرازيت ...
نظر به اينكه خواهان
به شماره شناسنامه 1719 كه صفحه آخر
كه توضيح ندارد.
ميم باشد يا شين
تا ركني برسد زنده رود را
خوانده.
..........................................................
جايي ميان يك خط
مي گويم مهم اين است كه امنيت اقتصادي داشته باشي. بعد برو بچسب به هر چه ديوانگي كه مي خواهي. همين كه از خودت راضي باشي و جذاب براي زندگيت كافيست.
يكسري كارهايي ميكنم كه حكايتش نقل قديمي مرد روغن فروش است و شكستن كوزه با چوب دستش.
يا به تخت مينشينم و يا به سنگ سخت..
اين سايت رو ببينيد محض خواندن نوشته هايش كه نميدانم تا چه حد بايد به آن توجه كرد.!!!!!
www.farzanehtaidi.com
كه من دوباره و نه تو باز
تكه تكه اول شخصم را بگويم كه شايد خودم حال كنم!شايد تو هم اگر كه جغرافيت با من يكي شده باشد.من او را ديدم و بعد فرض كنيد اين دو رفتند و نشستند و من گفتم و او با راوي به ريش من خنديدند.كه نوع ميز و فندك و مو همه انباشته مي شود براي يك در آغوش گرفتن يا چند صفحه اي مارپل شدن. چنان بدجنس كه مي گذارد خيال دال و مدلول كني و بعد ادعاي فرار . بيچاره اين همه كلمه تازه به دوران رسيده و مدعي نقل شكر شكن طبقاتي . ....................................................... فردا كه شعري نوشتم شروع كردم به كاوش زير سيگاري هاي شعرا و اندامهاي جنسي شان كه همه چيز را مدرن مي كند. اين ديگر يك تاكسي و باجه تلفن نيست كه سياست را در خود جا دهد . با اين جنگ سوم هولوكاست هم گه زده است . شايد يك فحش يا يك سر بريدن بهانه اي باشد كه جهاني شوي. ..................................................... اي عشق همه بهانه از توست . كار من خل رو ببين اين همه صغري كبري چيدم تا برسم به اينجا. تا تو هم برسي و راوي راهش را بگيرد و برود
عقيم نوشت
این همه حرف که از میان پاهایت رد میکنی
هیچ روسپی را حامله نخواهد کرد.
اندر احوالات خوابی که موقع نوشتن چرندياتش بيشتر شد !!!!!!
اندكي خواب ديدن و بعد بلند شدن و سر هم كردن يكسري تصاوير گنگ و مبهم در اين ساعت شب. اگر كه يونگ و نمي دانم هر چيزي خوانده ايد كه تعبير رويا كند بسم الله اين شما و اين شوي نيمه شب ما..........
در سالن باز است و تعدادي روي صندلي نشسته اند. نور چراغ ها كم ميشود و وارد مي شوي. همه هستند. از آنكه شايد تنها روزي جايي با كساني بحثي در گرفته است و تو فكر كردي شايد ادامه بدهي و بعد فردايش فراموش شده است تا كسي كه ماه ها را برايت سال كرده است و ...
به تك تكشان نگاه مي كني بعضي تو را كه مي بينند سلامي و لبخندي و بعضي نيشخندي و بعضي هم اصلا نگاهت نمي كنند.
پايت را كه روي سن ميگذاري همه در رديف عقب هستند. نميداني كه براي چه آمده اي. در ها بسته شده است و مي روي روي تخته وسط ميشيني. صداي آكاردئون بلند مي شود و آهنگ نامشخصي كه ضرباهنگ سنگيني هم دارد به گوش ميرسد. شروع مي كني به نگاه كردن در ميان جمعيت چند نفره و سرت را پايين مي اندازي و دوباره بلند ميكني هر بار تعداي كم مي شوند. و بعد از چند بار تنها 2نفر باقي مي مانند.
همه جا تاريك است و نور تنها بر روي 2 چهره سرد ثابت است. بلند مي شوي و راه مي افتي تنها صداي كشيده شدن چوب روي هم را مي شنوي و هر چه از پله ها بالا ميروي به چهره ها نمي رسي. مي ايستي و نور تنها بر روي تو مي افتد. پير شده اي چند سالي و موهايت جو گندمي شده است. بر مي گردي به روي سن و ميبني دو چهره رو بروي هم ايستاده اند. مي دوي و در حاليكه صداي ضربات چكش بر روي آهن بلند مي شود خودت را به سن مي رساني. هر دو دستهايشان را دراز كرده اند و پارچه اي روي دستهايشان را پوشانده است. اولي را نگاه ميكني و پارچه روي دستش را بر ميداري يك جفت چشم كف دستش است سرت را كه بلند ميكني چشمي ندارد و در انتهاي كاسه چشمان فيلمي دارد پخش مي شود چشمانت را مماس مي كني و خودت را ميبيني كه سرگردان در راهروهاي كوتاهي كه برايت آشنا است ميدوي و انقدر مي دوي كه هر بار كوچكتر از قبل مي شود تا جاييكه ديگه ديده نميشوي. مي نشيني و دستانش را ميگيري چشم ها مي افتند و از يك طرف سن خارج مي شوند. صداي نوشتن با گچ روي تخته سياه بلند مي شود و دستانش را رها ميكني . ميرود و تو پارچه را بر چشمانت ميبندي. كورمال كورمال در حاليكه نور صحنه بسيار زياد است خودت را به تخته مي رساني و روي آن مينشيني صداي آب بلند مي شود و نور صحنه به حالت عادي بر ميگردد پارچه را باز ميكني و بعد به سمت نفر دوم مي روي تا به آن مي رسي صداي كوزه اي كه ميشكند بلند مي شود و اينبار پارچه را با ترديد از روي دستان بلند ميكني . يك رشته موي سياه زبر . بر مي داري و بويش ميكني صداي تار بلند مي شود و موها شروع به سوختن ميكنند. مضراب هايش تكه تكه و حالت نفس نفس را دارد. بلند مي شوي و او را در بغل ميگيري محكم فشارش مي دهي و در آخر سن فيلمي با آپارات نشان داده مي شود. تويي باز. در يك زمينه سفيد تنها موهاي سياهت و چشمانت پيداست. نفس نفس ميزني . انگار كه داري همخوابگي مي كني و تا به مرحله انزال مي رسي نور صحنه آنقدر زياد مي شود كه چيزي ديگر ديده نمي شود و بعد با صداي بسته شدن يك در نور كم مي شود و خودت را ميبيني باز كه چقدر بلند قد شده اي . قدمي به جلو ميگذاري و ناگهان انگاري در چاهي فرو مي افتي همزمان خودت هم از آغوش جدا شده به زمين مي افتي و او از يك طرف ديگر خارج مي شود.
با صداي زنگ كليسا پرده مي افتد و بعد از مدتي سكوت در حاليكه صداي همهمه بلند مي شود دوباره باز مي شود. جمعيت به سالن برگشته اند و روي سن به اندازه هر كدام از انها يك نفر از خودت شبيه خودت همه با لباس يك شكل ايستاده اند. صداي چرخيدن چرخ هاي دوچرخه بلند مي شود و هر كدام از آنها كه شبيه خودت هستند به سمت كسي مي روند و با ان در حاليكه راه مي روند محو مي شوند.و خودت مي ماني در انتهاي سن با يك چمدان.مي آيي وسط مي نشيني و گوشت را رو زمين ميگذاري صداي آمدن قطار مي آيد و بعد ترمز آن و دوباره حركت كردنش . گوشت را بر ميداري و چمدانت را باز مي كني كتابي در مي آوري و بعد در حاليكه روي چمدان مي نشيني شروع به خواندن مي كني . كم كم جمعيت دوباره از انتهاي سالن ديده مي شوند و ارگ كليسا بلند مي شود. همه دورت جمع مي شوند و تو در حاليكه چمدان و كتاب را بين آنها رها مي كني از بينشان خارج شده و از پله ها بالا مي آيي . بر ميگردي و نگاهشان مي كني هر كدام صفحه اي از كتاب را ميخورند و تو در سالن را ميبندي........
قرار نيست که من فعلا در اين تب و تاب فوتبال مثل تمام آدم ها از کارشناس گرفته تا منتقد سينما تا شاعر و سياستمدار و ...حرفی بزنم. ولی اميدوارم ديگه بيش از حد اين بازی رو جدی نگيريم از آهنگ ساختن اونجوری واسش تا در آوردن طرح و تئوری توطئه . وقتی ديگر به آن می پردازم....
تنها برای همان نوشتن.........
کنار باجه تلفنی زنده ام با خودکار آبی و هنوز سرخی ای تيری چوبی را خيس نکرده است!!!!!!!!!!!
بوی همه چيز جز عيد..
يک سال پرکار اقتصادی با ۳ روز مسافرت و کمی هم مطالعه...تمام آنچه که اتفاق افتاده است.
عيد ۲۴ سال پيش پسری ۴ يا ۵ با مو های بلوند شايد داشته ار تلويزيون فيلمی می ديده که زنگ زده اند برود بشيند پای يک تکه سنگ. بخواند در مسلخ عشق جز نکو را نکشند. نفمد. تنها بوس های آشنايان و خيس شدن صورتش را ياد دارد. گريه ها که هميشه يک جور است. برايش فرقی نمی کرده چرا اينجاست. تنها به بالا رفتن از کوه فکر می کرده. به آويزان شدن از درخت توت بالای قبر و به عکس های قاب شده در تکه های آلومينيومی ...
عيد امسال موهای قهوه ای خاکستری با چند تار سفيد کمی بزرگش کرده . درخت توت کوچکتر از ان است که بشود از بالايش رديف قبر را شمرد. امامزاده اما رشد کرده است. منارهای سيمانی بدجوری توی ذوق ميزند. مادر و پدر تاب نياورده خوابيده اند کنار قبر.و پسر برای هر کدام يک پنجره ميکشد..
هزار واژه در هم برای نبود بوی عيد. برای نبود خيلی چيزها.اما حوصله نوشتن هم از من گرفته شده است.....
مثل هميشه..
کج کج نوشته است که هياهويی باز بی قرارش کرده و می لغزد و پرت می شود. يقه اش گير ميکند به قيچی و پاهايش به زمين نمی رسد.حکم زور است. شانزدهمين پيک هم دفنش نمی کند لعنتی هوس انگيز اتفاق را.
...........
کشتم کشتی کشت....
شورای حل اختلاف برقکاران وسایط نقلیه!!!!
.....................
هوا بس ناجوانمردانه سرد و ما هم حساس حسابی تنگمان میگیرد هی. میخواهم حرف درست و حسابی بزنم . آخه فکر نمیکردم کسی هم پیدا بشه اینجا یه حالی بهمون بده. یه جورایی بیخیال شدیم دیگه. یعنی کلا دیگه حرف زیادی(همون چرت و پرت ) نمی زنم. تقصر این همکار ماست که از بس چرت و پرت گفت ما جلوش لنگ انداختیم.به هر جهت ایرادی بر کار نیست چون هیچوقت به صورت جدی به مقوله وبلاگ نگاه نکرده ام. ولی از خوندن های وبلاگ ها ی حرفه ای که چیزی واسه خوندن دارند لذت می برم.خوشبختانه 60 درصد از دوستانم اینجوری هستند .
................
میگم: دوربین را بردار 2 تا زنگ بزن و شروع کن دیگه بابا
میگه: چه فایده اینم یه تجربه دیگه با موضوع ساده که هر ننه قمری هم میتونه با 4 تا تصویر و یه روایت و تدوین بکندش مستند متوسطی که خریدار خودشو داره
میگم: خوب احمق بشین مخت رو بکار بنداز موضوع توپ پیدا کن
میگه: یکسری موضوعات هست که خیلی تخییلی تخمیه با این امکانات نمیشه. یکسری دیگه هم که اینجا نمیشه کار کرد. بقیه موضوعات هم که علی ماشا ا.. استاد خودشو داره!!
بهم نگاه میکنه
میگه:اصلا خودت یه موضوع بده
میگم :خوب همین شورای حل اختلاف برقکاران وسایط نقلیه چطوره؟
میگه: اینم مثل بقیه است. درسته که شاید جالب باشه اما آخرش میشه همون مستند متوسط .
میگم: اصلا تو انگار حال و حوصله مستند رو دیگه نداری
میگه: آفرین . بابا بسه دیگه. این دوربین های هندی کم و مینی دی وی هم دردسری شد واسه ما ها. انگار تو ذهن ما ساخته شده فقط واسه کار مستند و کوتاه.
میگم: ولی به تو که خیلی کمک کرد . حداقل تونستی چند تا تجربه خوب داشته باشی. حتی می تونی باهاش کار حرفه ای هم بکنی.
میگه: اصلا میدونی موضوع چیه؟
میگم: نه.
میگه: دلم می خواهد یه فیلنامه خوب داشته باشم. دوست دارم همش سرگرمی باشه. یک داستان باحال. مثلا یک قاتل با یک کارآگاه با خصوصیت ایرانی که تماشاگرو راضی کنه.
نگاش میکنم و بعد هر دو به تابلوی شورای حل اختلاف برقکاران وسایط نقیله نگاه میکنیم. هر اختلافی روزی حل میشه شده با کشتن چند نفر!!!!!!
